محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

861

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 17 عنوان : ص : گفتار اندر آنكه خداى عزّ و جلّ اين جهان را و آنچه به دو اندر است به چند آفريد ، صب : گفتار اندر آنكه خداى عزّ و جلّ اين جهان با هر چه در اوست به چند آفريد . س 1 تا 14 : ص و صب : در سنجش ناهمخوان است . س 14 : ص و صب : بدان كه خداى عزّ و جلّ اين جهان را به شش روز آفريد چنان كه گفت : * ( وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ 11 : 7 ) * چنين گويند كه آن شش روز به روزهاى آن جهان بودند ( بود ) فا : برگى افتاده است . ص 18 س 1 : ص ، صب . . . * ( سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ 22 : 47 ) * پس نخستين چيزى كه ايزد تعالى آفريد قلم آفريد چنان كه پيغامبر ما صلَّى الله عليه و سلَّم گفت : * ( اوّل ما خلق الله العلم ، ) * پس لوح آفريد . . . س 3 : ص و صب : التّأنّى من الله و العجلة من الشّيطان ، و معنى اين آنست كه عجله شيطان آفريند و تأنّى ايزد آفريند كه مذهب گبركان درست گردد ، و لكن معنى آن است كه عجله از آن جمله است كه شيطان دوست دارد و تأنّى از آن جمله است كه خداى تعالى دوست دارد و شيطان دوست ندارد . و اين چنان است كه به قصّه موسى عليه السّلام ياد كرد كه آن قبطى را بكشت . پس موسى گفت . س 10 : فا و فب : ناهمگون است و در اين دو نسخه به تفصيل بيشتر آمده و روايت ديگرگون است . س 24 : فا : * ( أَمْرِ رَبِّي 17 : 85 ) * . گفتا ترا خواهند پرسيدن از روح بگو روح نه كار من است كه روح امر خدا است و مرا بيش از اين آگاه نكرده است . پاسخ دادن آهن با روى گداخته و بدان كه آهن با روى گداخته به دست داود نرم شد بر مثال موم تا هر چه مىخواست مىكرد بىآتش ، و اين زره كه اكنون به جهان اندر مانده آن را جاى بند نيست و آن را زره داودى خوانند از آن است كه خداى گفته است : * ( وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَه وَالطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَه الْحَدِيدَ 34 : 10 ) * . و هر چيزى كه از آن معنى زره باشد كه آن تمام بود بىدربند آن را به تازى سانع خوانند و اما روى روان به تازى عين القطر خوانند و ايزد تعالى اين روى روان كس را نداد مگر سليمان بن داود پريان و ديوان و آدميان گرد آوردند و از ايشان درخواست تا مر او را از اين روى روان اثرى كنند كه آن بنا تا قيامت پاينده بود پس همه تدبير كردند و يك سخن شدند و گفتند ترا از اين روى روان شارستانى كنيم بزرگوار دوازده ميل در دوازده ميل و اين روى را آنجا بايد برد و به جايگاهى كه آدميان را آنجا گذر نباشد كه حيلت سازند و آن را تباه كنند و اين گنجها و علمها به دست تو اندر است همه بدان شارستان بايد نهاد . پس چنين گفتند كه شهرى است آن را اندلس گويند و آن اندلس را از آن بيابان است . پس از آن سو اندلس بيست روزه راه است بفرمود ديوان را با اين چشمه عين القطر آنجا بردند و اين شارستان كه برين مثال ياد كرديم آن را بنا كردند سخت بزرگوار و ره در آنجا به زير زمين كردند ( جمله مكرر آمده در نسخه ) و طلسم ساختند چنان كه هيچكس در آنجا راه نيافت و كس از آدميان آنجا نتوانند